خرید بک لینک
روستوک. خانهی کارا. گوشی در دستم. نوشتم "خوشگله اینورا نمیای؟" جواب داد: "آره اتفاقا اخیرا خیلی بهت فکر میکنم. نمیشه تو بیای؟" من که وضعم مشخص. شلوغ و پیچیده و بیخودی درهم. نوشتم "حالا که اصلا بیرونِ شهرم. پس هیچ" آدمها را کلافه میکنم. گوشی را گذاشتم روی میز و کارا از حمام داد زد که میرود ورزش و بعد هم تمرین. شب قرار بگذاریم چیزی بخوریم. عصر چیزی خوردیم و وضع به آنجا رسید که دم در کلاب کارِکتها و چپهای روستوک، مرد میانسالی را که به من توهین نژادی کرد هل داد و با تاکسی برگشتیم. یادم نیست دقیقا چه غری زدم. یحتمل در جواب اینکه "خوب شد من بودم که مردک را هل بدهم" چیزی تحویلش داده بودم که خوشش نیامده بود. افتاد به اینکه "حانیک تو خیلی مغرور و خودپرستی" از سر همین که به قیم مآبیاش معترض شدهبودم. گوشی را برداشتم. سرم گیج میرفت. برای کسی نوشتم:"مثل اینکه اتفاقات دیروز بس نبود. امروز هم عجایبی شد. این شهر گهی را باید ترک کنم" کارا بغلم کرد و عذرخواهی. بغلش کردم و بخشش. رفتم چمدانم را ببندم که سرم سیاهی رفت و بیخیال شدم. خوابیدم. حالا برگشتم برلین. کلاهم بیفتد هم پایم را روستوک نمیگذارم. این خط و این نشان. + نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۶/۲۳ ساعت توسط حانیک  | 

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 10:31

بیمار و کمخوابیده، روی کاناپه جوری دراز کشیدهام که سر و کتفهایم کاملا عمودی نشوند تا هم محتوایی که روی تلویزیون میافتد را بتوانم ببینم و هم از سرفهی بیشتر جلوگیری کنم. شب قبل که جان از سوراخهایم بیرون آمد. روی تلویزیون هم که بیست و چهار ساعت پیگیری ایران. که چه گفت و کجا چه شد. گریهای و فین فینی و سرفهای و دوباره از ابتدا. امیدوارم و مفتخر. جگرم هم همچنان ریشِ "هم صدای خوبم، بمون تا بمونم" و "میخوام برم داد سرا" و "یه دل میگه برم برم". دست آخر خسته از تلویزیون و تلفن و چک کردن ثانیهای اخبار، کتابی که سج با خودش از کف میدان انقلاب آورده بود گرفتم دستم. سفر شب، بهمن شعله ور. نثر که خب مثل عموم نویسندههای آن دههها، دنبالام میکشد. فصل یک تمام نشده دوباره به سنت نوگرایانه و شاید "بچه باحالانه"ی آنموقع، توصیف شهرنو و کارگران جنسیاش، به ضدزن ترین حالت ممکن. کنارش میگذارم. کتاب که خوب است. مثل شعر رویایی که خوب است. مثل ساعدی که خوب است. این لگدی که اینها به زن زدند را اما نمیتوانم فراموش کنم. قدیمترها که ابلهتر بودم، بیشتر از ادبیات معاصر لذت میبردم. حالا نمیتوانم شعر رویایی را بدون صدایی که پشت ذهنم مصاحبههای ضدزن و گهاش را پخش میکند، از رو بخوانم. حتی بگو با صدای بلند. کتاب وفی را برای بار هزارم دست میگیرم. میخواهم به بامداد بنویسم که از منیرو روانی پور و فرخنده حاجیزاده برایم چیزی بفرستد که یادم به نبود اینترنت میافتد. حالا امید به ادبیات نو و صدای زن دارم. چیزی به فارسی بخوانم که صدایی پشت گوشم زنگ نزند. ادبیات فارسی ماُمنم بود و هست. بیشتر از زنان میخوانم و اینجا مینویسم. کسی اگر صدایم را از اینجا میشنود، به من نویسندگان زن فارسی زبان بیش

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 10:31

صفحه بندی