روستوک. خانهی کارا. گوشی در دستم. نوشتم "خوشگله اینورا نمیای؟" جواب داد: "آره اتفاقا اخیرا خیلی بهت فکر میکنم. نمیشه تو بیای؟" من که وضعم مشخص. شلوغ و پیچیده و بیخودی درهم. نوشتم "حالا که اصلا بیرونِ شهرم. پس هیچ" آدمها را کلافه میکنم. گوشی را گذاشتم روی میز و کارا از حمام داد زد که میرود ورزش و بعد هم تمرین. شب قرار بگذاریم چیزی بخوریم. عصر چیزی خوردیم و وضع به آنجا رسید که دم در کلاب کارِکتها و چپهای روستوک، مرد میانسالی را که به من توهین نژادی کرد هل داد و با تاکسی برگشتیم. یادم نیست دقیقا چه غری زدم. یحتمل در جواب اینکه "خوب شد من بودم که مردک را هل بدهم" چیزی تحویلش داده بودم که خوشش نیامده بود. افتاد به اینکه "حانیک تو خیلی مغرور و خودپرستی" از سر همین که به قیم مآبیاش معترض شدهبودم. گوشی را برداشتم. سرم گیج میرفت. برای کسی نوشتم:"مثل اینکه اتفاقات دیروز بس نبود. امروز هم عجایبی شد. این شهر گهی را باید ترک کنم" کارا بغلم کرد و عذرخواهی. بغلش کردم و بخشش. رفتم چمدانم را ببندم که سرم سیاهی رفت و بیخیال شدم. خوابیدم. حالا برگشتم برلین. کلاهم بیفتد هم پایم را روستوک نمیگذارم. این خط و این نشان.
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۶/۲۳ ساعت توسط حانیک
|
برچسب:
نویسنده: علی صالحی
تاريخ: شنبه
30 مهر
1401 ساعت: 10:31